تبليغاتX
آلونک دل...

آلونک دل...
 
لینک دوستان
از تو گله ندارم

از خودم گله دارم

چند روزه تو فکر می چرخه که آه مصطفی منو گرفته

یادم نیست قبل از اون خواب بهش فک رکرده بودم یا بعدش فکر کردم

اونم بد کرد

اون خیلی بیشتر بد کرد

اون خیلی بیشتر شکست

دلم نم یخوام تو سنگین و سبک کردنای تو من آدم بده بشم

اگه من آدم بده نیستم پس چرا اون تکلیفش با خودش و زندگیش معلوم شد و من هنوز دور خودم میچرخم؟

کاش هیچ وفت هیچ خبری ازش نمیومد

خدا

گاهی احساس می کنم تو و همه دنیا یه طرفید و درست مقابل من

چرا؟

خدا چرا من اینهمه چرا تو دلمه؟

نمیدونم چند وقت شد؟!

خوب بودم

خیلی خوب و آروم

چرا من همیشه باید چیزایی رو از دست بدم که بهشون دل بستم؟

تو هم تعجب می کنی که چرا واسه یه گوشی اینجوری بی قرار و نا آروم شدم؟

نه تو نباید

تو میدونستی من بعد محمد همه چیمو با همون گوشی به دست آوردم

شادیم

آرامشم

امیدم

و....

می فهمم عین احمقام

نمیدونم شاید گوشی بهانه بود

اما دلم نمی خواد به روزای پوشالی گذشته برگردم

نمی خوام رویاهاش گذشته نه چمدان دورم یادم بیاد

دلم می خواد همه چیزو فراموش کردم

یعن یدلم نمی خواد همه چیزایی که فراموش کرده بودمو یادم بیارم

خدا من نمیدونم چرا من باید تو روز اونقدر خودمو خسته کنم که شب وقتی میرم که بخوابم اونقدر خسته باشم که سرم به بالش نرسیده خوابم ببره تا مثل دیشب بغضم نترکه

چقد دلم می خواد بزنم زیر گوش همه اونایی که به تلاشم واسه پیدا کردن لنگه گوشیم می خندن

خسته م خدا

خسته م

دلم پره و هیچ مدلی خالی نمیشه

از خودم

از سردی بیش از اندازه م تو محیط دانشگاه

از حلقه ای که همیشه باهاش به توجه آدمای اطرافم دروغ میگم

از سردرگمیام

از دل دل کردنام

از فشارای اطرافیانم

از حرف نزدنم

از نشنیدنای دیگران

از مورد اعتماد نبودن دور و بریام

از سرخوشیای الکی ای که حسرت دیگران پشتش داره!!!!!!!!!!!!!

از...

دلم لک زده واسه یه درد و دل درست و حسابی

واسه یه گریه سیر که بعدش همه چیز از یادم . دلم بره

واسه راست گفتن

واسه یه خوشی ممتد

واسه یه حس خوب

واسه یه آرامش طولانی

واسه یه روز بدون استرس

واسه یه عشق واقعی

واسه خودم

واسه خنده هام

واسه عزیز

واسه تینا

واسه همه روزایی که بی توجه پاسشون دادم به دیروز

از هرچی حسرته بیزارم

از خودم از خودم از خودم

آخ چی بگم از خودم

که خودم کردم که لعنت بر خودم باد

پریشونم

چشمام خطای کتابو پشت سر هم میخونه اما چیزی آنالیز نمیشه

فکرم همه جا هست و هیچ جا نیست

دلم بغل مامانو می خواد که مثل وقتایی که مدرسه می رفتم توش زار بزنم و مامان آرومم کنه

دلم می خواد دردام مثل اون روا کوچیک بشه

شاید بغضم واسه اینه که هیچ آغوشی نیست که بخواد بفهمه و آروم کنه منو و بتونه که همه دردامو بی اهمیت جلوه بده فقط و فقط با یه لبخند مهربون

خدا من چرا با بزرگ شدن خیلی چیزامو از دست دادم؟

چرا همه فکر می کنن وقتی یه آدم بزرگ پاش بره زیر لاستیک ماشین دلش نمی خواد گریه کنه یا نباید گریه کنه!

اونم نه واسه دردی که میکشه

چرا همه فکر می کنن وقتی یکی بزرگ میشه فقط باید برای اینکه دردش گرفته ناراحت بشه و بعد از اون موضوع پاشو فراموش کنه

من پامو فراموش نکردم

من دردشو فراموش نکردم

من بغض اون شب هنوز تو دلمه

من کتایونو خوب می فهمم

دلش محبت نمی خواد

محبت امروز ترحمه به حالش

دلش از محبتایی که ندیده میسوزه و امروز یه بهانه داره که به خاطر همه چیز گریه کنه و بغض همه سالهای زندگشو خالی کنه

حالم بهم می خوره از اینکه با یه آدم شوت مزخرف که سرگرم کارشه ازدواج کنم که هیچ وقت اصلا نباشه که بشه باهاش حرف زد حالا دیگه فهمیدنش پیشکش

از اینکه منو چیزی ببینه که دیگران معرفی میکنن

از اینکه مجبور باشم در مقابل اونم خود واقعیمو مخفی کنم

حرفمو نزنم و همیشه تظاهر کنم همه چیز خوبه

تو اگه میگی این نیست بهم نشونش بده

بهم بفهمون

خدا تو اگه میخوای همه این روزای گند تموم بشن خودت یه کاری کن

من که خوب بودم

همه چیز که خوب بود

چرا اینجوری شد؟

دلم هوس کرده وقتی از دانشگاه برمیگردم شریعتی رو تا بالا پیاده بیام

پیاده بیام و پاهام درد نگیرن

یا اصلا درد بگیرن و بهشون اهمیتی ندم

پیاده برم و فقط به ویترین مغازه ها نگاه کنم

فکر کنم

و با منطق همه چیزو تو خودم حل کنم

پیاده برم تا سینما

و تنهای تنهای تنها برم و یه فیلم خوب ببینم

یه فیلم کمدی که بااش از ته دلم کلی بخندم ببینم و

بعدش برم تو یه پارک بشینم و بستنی بخورم و به بچه نگاه کنم که دارن بازی می کنن و بخندم

و دلتنگ هیچ کس نباشم

و نگران هیچی نباشم

و استرس هیچیو نداشته باشم

و وقتی برمیگردم خونه همه چیز خوب باشه

دلم می خواد یه شب با همه اونایی که دوسشون دارم برم پارک و تا نصفه شب اونجا خوش بگذرونیم

بعد از اینهمه سال وسطی بازی کنیم و شام بخوریم و جوک تعریف کنیم و هب بازی کنیم و گل و یا پوچو...

و یه عالمه جر زنی کنیم

و یه عالمه جیغ بزنیم بدون اینکه به این توجه کنیم که کسی به ما نگاه میکنه و اصلا کسی اونقدر احمق نباشه که ما رو به خاطر خوشیمون سرزنش کنه

دلم می خواد برم یه جشن تولد

و اونجا تا می تونیم خوش بگذرونیم و خوشحالی کنیم و دست بزنیم و با صدای بلند با هم بخونیم و برقصیم

دلم می خواد مثل وقتی ابتدایی بودم با یکی مسابقه دو بذاریم

دلم می خواد مثل قدیما با کلی خواهش تمنا تو حیاط عزیز اینا لی له بکشیم و لی له بازی کنیم و جیغ و دادمون همه رو بکشونه تو حیاط

دلم می خواد درخت انگور خونه عزیز اینا باشه و بابابزرگم باشه و همه با هم مثل اون روزا زیر سایه درخت انگور فرش پهن کنیم و بشینیم و بگیم و بخندیم

دلم می خواد عاشق بشم

یه عشق افلاطونی و عجیب غریب و نافرجام مثل محمد نه

یه عشق آروم و شادی آور

دلم می خواد همه بدبینیام به زندگی مشترکو بریزم دور و لحظه هامو با یه مرد مهربون شریک بشم

مردی که تو برام انتخابش می کنی

دلم برای خوشی تنگ شده خدا

همین چند دقیقه هم که خواسته هامو نوشتم باعث شد اشکامو پاک کنمو با لبخند بنویسم

وای اگر بهشون برسم

نمیدونم چرا از وقتی بزرگ شدم خیلی چیزا از دنیای من رفت

از الکی خوش بودن خوشم میاد

اما از خوشیای الکی نه

خوشیای الکیو بگیر و الکی خوش بودن بده خدا

خیلی وقته مردمو شاد ندیدم

انگار جو جامعه به آدم بغض میده

انگار همه مردم خنده رو حروم کردن

انگار دیگه کمتر دلی شاده

نمیدونم من زیادی حساسم یا همه چی حساسیت زا شده

دلم برای مامان جون و باباجون تنگ میشه

انقدر عمر این دلتنگی زیاد میشه که بهش عادت می کنم و می کنیم

و میدونیم که عادت می کنیم واسه همون خیلی خودمونو به خاطرش اذیت نم یکنیم

مثل درد آمپول زدن میمونه

میدونی درد داره

اما میدونی دردش هر چقد زیاد یه لحظه ست

تموم میشه

واسه همین میری سراغ آمپول زدن

واسه همین گذاشتیم باباجون و مامان جون برن

واسه همین باباجون و مامان جون رفتن

کاش الان امتحان نداشتم

کاش الان ماه صفر نبود

و فقط کاش گوشیم نرفته بود...

اونوقت من الان خوش خوش بودم

و همه تلاشمو میکردم که همه خانواده رو شاد کنم

اما افسوس که از درگیری با P(X=t) و توزیع پواسن و توزیع نرمال و فاعده بیز و قاعده برنولی و ضریب همبستگی کلافه ام و ناامید و خسته و نه حس و حالش هست که کسی رو بخندونم نه وقتش

گفتم یه ربع استراحت می کنم و واسه تو می نویسم شد یک ساعت و 45 دقیقه

میدونم امتحان فردا اپن بوکه و قراره یه سری سوالای فضایی ببینم و اصلا نمیشه سرنوشت امتحانی که میدم رو حدس زد اما خیلی خودمو نم یکشم

چون میدونم اون وقتی که خودمو باید می کشتم گذاشتم واسه دل باباجون که از نبودنمو غیبتم دلش نگیره و دلتنگ نشه و گریه نکنه و واسه اینکه عادت به دیدنم کره اذیت نشه و لااقل تا وقتی که هست سیر ببینمشون و سیر ببیننم

و حالا دیگه وقته خود کشتن نیست

فقط باید اونقدری خوند که فردا همه چیز با هم قاطی نشه

و به امید تو یه 10 بگیرم واسه قبولی

و خوب میدونم که اگه بیفتمم از کاری که تو طول ترم کردم پشیمون نخواهم شد

و میدونم تو هم به خاطر نیتم نمیذاری که بیفتم

خدا یکم دلم باز شد

نذار دیگه هیچ وقت یاد گوشیم بیفتم

نذار دیگه هیچ وقت یاد گذشته ها بیفتم

یاد هر روز خوب و بدی که بوده

و هرچه زودتر این گوشیه که دستمه رو با یه چیز بهتر عوض کن

و جای هر چیزی که به خاطر تو و به خاطر خودم از دست دادم رو با یه چیز بهتر و عالی تر پر کن...


خیلی خیلی خیلی عاشقتم خدا



پ.ن:بچه ها!

نوشتن تو هیچ دفتری منو به اندازه نوشتن تو اینجا آروم نم یکنه

حتما همه یه وقتایی دلشون میگیره

اگه روزایی که خیلی خوش وآروم و خوب بودم وقت داشتم که بیام و بنویسم حتما این ناخوشی نا امیدتون نمیکرد

دلم گرفته بود و بغض یه چیزایی رو دلم بود

امیدوارم درک کنید و اجازه بدید که گاهی از ناخوشیام برای دل خودم بنویسم...!!

احساس می کنم دچار کمبود محبت خیلی شدیدی شدم

یعنی یه خلاء عاطفی خیلی گنده!

که امیدوارم هر چه زودتر از بین بره و همه چیز اوکی بشه...

برام دعا کنید

خوب دادن امتحانام می تونه خیلی به وضعیتم کمک کنه...

خیلی دوستون دارم:-*

[ یکشنبه 25 دی1390 ] [ 20:7 ] [ مریم ]
یه روز اومدم گفتم یه هفته دیگه مامان جون میان!

امروز اما میگم مامان جون اینا سه روزه که رفتن...

و یه دنیا خاطره مونده از این 4 ماه و نیم!

امیدوارم بازم بتونم ببینمشون...

.

.

.

.

دو شنبه امتحان داشتم!

20 دقیقه قبل از امتحان گوشیم افتاد تو چاه دستشویی دانشگاه...

و من به هر دری زدم تا گوشیمو در بیارم

گوشی ای که کادوی عزیز بود

گوشی که خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی ............... زیاد دوسش داشتم

گوشی ای که باهاش زندگی کرده بودم

گوشی که کلی ازش خاطره داشتم

گوشی ای که مونس تنهاییام بود

گوشیم رفت و من از اون روز یه بغضی تو گلوم موند...




پ.ن:شاید حق با ساعت بدون عقربه بود!

خوب برنمیگردم

اما تا اون دوشنبه نحس من خیلی خوب بودم

تا رفتن مامان جون اینا

حالم گرفته شد ولی!!!

اما خوب میشم

بعد از امتحانا با یه فضای شاد میام:)

خیلی دوستون دارم...


برای خدا نوشت:

خیلی وسط زمین و هوام و احساس می کنم تو هم داری منو میذاری به حال خودم که خودم راهمو انتخاب کنم

یه وقتایی دلم می خواد هوار بزنم دیگه نمی تونم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

لااقل تو بفهم...

[ شنبه 24 دی1390 ] [ 21:29 ] [ مریم ]
هستم

فقط انگار خیلی سرم شلوغه و نمیدونم چرا حوصله نوشتن و اصلا نت اومدنو ندارم بر عکسه همیشه!

تا بعد امتحانام میشه نیام که!نه؟:دی


پ.ن:

دلم براتون خیلی تنگ شده.

اما یه جورایی انگیزه مو از دست دادم انگار

با تجدید قوا برمیگردم

:-*



برای خدا نوشت:

هر چی من بد میشم و

بدتر میشم

تو ده برابر اون خوب میشی

برای همینه که همیشه خیلی دوست دارم

با من باش خدا

بیشتر از هر کسی به تو نیاز دارم

حاضرم خدا

غیبت رد نکن...

[ چهارشنبه 7 دی1390 ] [ 13:37 ] [ مریم ]
بعدا اضافه شدی که در اول اضافه میشود:

(به پیشنهاد یکی از دوستان به این ترانه همچین بفهمی نفهمی خز و خیل گوش دادم و حالا خیلی مایلم که بنویسمش!!)

یار من بی وفا شد و رفت سوی یک یار دیگه

دل منو تنها گذاشت از پی دلدار دیگه

گفتمش دل آخرش جدا میشه ز سینه

گفت که راهی نداره بخوای نخوای همینه

یار قسم خورده دیدم یه روز شده غریبه

خواب کسی رو دیده و خواب منو ندیده

گفتم که یار نازنین شیشه دلم چی میشه؟

گفت که دیگه خسته شده با سنگ زده به شیشه

منم عکسشو پاره کردم

نامه هاشو پاره کردم

فکر یه چاره کردم

دفعه آخر که رفته قلب منو شکسته

روی دل عاشق من همه درا رو بسته

دفعه آخر که رفته هیچی برام نذاشته

رو صدتا قول و پیمون رفته و پا گذاشته

منم عکسشو پاره کردم

نامه هاشو پاره کردم

فکر یه چاره کردم



این مخاطبی کاملا خاص داره!

محض ریختن آب پاکی و اینا روی دست مربوطه!

جناب محمد خان!!!دیگه تموم شد همه چیز!

خیال ما ز سر بیرون کن...




یه مدت نمی نویسم

دل و دماق آپ کردن ندارم




پ.ن:

تازه رسیدم خونه.خیلی خسته م.سر میزنم بهتون


برای خدا نوشت:

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

تمومش کن

من دیگه نمی تونم

نمی تونم...

[ جمعه 2 دی1390 ] [ 22:10 ] [ مریم ]
همون رمز قبلی!!


ادامه مطلب
[ یکشنبه 27 آذر1390 ] [ 21:42 ] [ مریم ]
به باباجون گفته بودم که امرزو میرم پیشش اما نشد!

فردا صبح میرم


چرا بابایی انقد اعصابش خرده؟اصلا نمی تونه از فکر این موجودات بیاد بیرون!


من فقط 2/5 فصل از برنامه نویسی رو خوندم!حداقل باید تا حالا 5 فصل خونده باشم!


دیروز یعنی دیگه شب بود تقریبا که ص.ب.ا اومد خونمون.

آخرین باری که دیده بودمش وقتی بود که پیش دانشگاهی بودیم.یه بار اومد مدرسه مون!

فک کنم سال 86 بود دیگه!آره!

بعد از 4 سال انگار فقط اخلاقش بهتر شده!

خودش تکون نخورده بود!:دی

(یعنی ص.ب.ا همونجوری خوب که بوده مونده!)

برعکس من که از اون موقع ها لاغر تر شدم

ساکت تر شدم

اصلا کلا یه چیزی شدم!:دی

خیلی نموند زود رفت!


دیشب کلی تقویمو بالا پایین کردم

کلی واسه خودم فال و.ر.ق گرفتم!!:دی

کلی میوزیک نافرم و ضدحال گوش دادم

کلی فال حافظ گرفتم

روم به دیوار کلی گریه کردم

یکمم واسه خدا نوشتم

بعدشم رفتم خوابیدم!

صبحم بلند شدم دیدم دوباره یکم گلوم میسوزه!

دیگه خودتون قیافه منو تصور کنید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



پ.ن:این آپ واقعا شاهکار بود!اصلا خودمم نفهمیدم چی به چی شد و هدف چی بود!!




برای خدا نوشت:

الان دقیقا متوجه درگیری من هستی ؟

خدایاااااااااااااااااااا!

الانه که با مخ برم تو دیوارا!

[ یکشنبه 27 آذر1390 ] [ 15:25 ] [ مریم ]
احساس می کنم دورمون پر شده از آدمای نچسب و حال بهم زن و نامرد!

بعد از عزیز اینا و خانواده پدری چشم و دلم به اینوریا روشن!

واقعا چی میشه که الان اینهمه انسانیت نیست؟!

همه ادعاشو دارن اما کسی به معنای واقعی ندارتش!

شاید کسی که درجه انسانیتش از من بالاتر باشه به حال منم افسوس بخوره!

دلم می خواد برم با بابابزرگ خیلی حرف بزنم و خیلی حرفا رو بگم که تا حالا نگفتم و دلم می خواد اونم بذاره که بگم

حیفه بابابزرگ گلم که اینجوری گول دور و بریای نامرد آویزون مگس دور شیرینیشو بخوره...



پ.ن:

یه وقتایی دلم خیلی میگیره!دلیلشم اصلا محمد نیست!

وقتی دیدم چند روزه که اینجا نمیاد و به قولش عمل کرده خوشحال شدم.

احساس کردم شاید بشه برگشت به سال 87!به قبل از 18 آذر 87!

میگن قسمت مهمه!مهمه دیگه!قسمت نبود...


پ.ن 2:

دلم می خواد خطمو عوض کنم که عمو بزرگه دیگه شمارمو نداشته باشه که هی به من اس ام اس بده!خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا


برای خدا نوشت:

خدایا!

منو ببخش

و کمکم کن

منونم که لااقل تو یکی می تونی منو درک کنی

خودم همه چیزو میدونم

حالا همه چیز نه اما یه چیزاییو میدونم

سعیمو می کنم

توام کمک کن...

[ شنبه 26 آذر1390 ] [ 19:44 ] [ مریم ]
سلام

احوال شما؟

من که سرمای شدییییییییییییییییییدیییییییییییییییییی خوردم متاسفانه!:(

اما در کل خوبم و الان رو بهبود!



سه شنبه عصر رفتیم خونه بابابزرگ اینا

چون قرار بود فرداش مامان جون برن کربلا

یکم اونجا کمک اینا کردیم واسه بستن ساک مامان جون و همه بدو بدو این ور و اون ور تا هر چی که لازمه فراهم کنن

آخه مامان جون فکر می کرد تاریخ سفرشون 3 روز بعده و وقتی فهمیدیم که ای دل غافل تاریخ 23 آذره نه 26 آذر دیگه یکم بستن چمدونشون هول هولی شد!

خلاصه که صبح زود مامان جون با بابایی و خان دایی رفتن فردودگاه!

و ایشالا که سفرشون بی خطر باشه


مسلما بعد از اون من با اون حاااااااااااااااااااااالمممممممممممم موندم پیش باباجون که زیاد غصه نخورن و حوصله شون سر نره.

روز چهارشنبه صبح که ظاهرا قرار بود اتفاق خاصی نیفته!

من حالم خیلی اوکی نبود اما خوب خیلیم بد نبودم.

بانو زنگید و اومد پیشم.

قرار بود خواهرش و نینی گولوی تازه به دنیا اومده ش هم بیان خونه عمو اینا!

انقد من این بچه رو دوس دارممممممممم!

عصر من رفتم تا این نینی گولوی عسلو ببینم.

همونجا فهمیدم که تولد پسر اون یکی خواهر بانو که جدا شده می باشد!

خب مسلما من تو اون شرایط نمی تونستم کاری بکنم جز تبریک!!

خلاصه که بعدش خواهر دومی بانو که نینی داره با شوشوش اومدن پایین واسه دیدن باباجون و خلاصه که یه شیر تو شیری بود اون روز.هی ما میرفتیم بالا هی اونا میومدن پایین!:دی

شبم یه سر دایی کوچولو و مژی اومدن!

بهدشم که خوابیدیم.

فرداش مامان جون زنگ زد و شماره شو داد و باهاش تماس گرفتیم و رسیده بودن و خدا رو شکر هم هتلشون نزدیک بود هم خوب

طفلی باباجون که اصلا نتونست حرف بزنه و فقط گریه کرد:(((((((

همون روز قرار بود خاله خانوم و نگی بیان.

و همینطور قرار بود خان دایی باباجونو ببره خونه خواهر زاده ش!

باباجون که رفته بود خاله خانوم اینا رسیدن.

یکم نشستیم تا باباجون اومد

داشتیم ناهار می خوردیم که تلفن زنگ خورد

از شانس من رفتم جواب دادم

کی بود؟

عزییییییییییییییییییییز دل منننننننننن

همون فامیلمون که در موردش قبلا هم زیاد حرف زدم

خلاصه که گفت تا 10 دقیقه یک ربع دیگه میاد که باباجونو ببینه!

و این تایم حدودا 45 دقیقه طول کشید!

تازهههههههههههه ساعت 2/5 پا شده بود اومده بود ناهارم نخورده بود.خونه بابابزرگ اینا خورد

من که یه جوری نشسته بودم که یعنی پاشو برو زودتر!!

حالمم اصلا خوب نبود.

خدا رو شکر بلیط برگشت به م.ش.ه.د داشت و تا سه و نیم یا سه و 45 بیشتر نموند!

عصرشم خبر خاصی نبود

فقط مامی و بابایی و کوچیک هم اومدن و اتفاق خاصی نیفتاد!

فردا صبحم قرار بود دیگه همه بیان

صبح که بلند شدم با توجه به رسیدگیای مامان بزرگ عزیییییییییزمممممممممم خیلی بهتر بودم

یکم که همونجاها فر خوردم و با بابایی و بابابزرگ حرف زدیم یواش یواش بقیه هم اومدن.

اول زندایی بعد ناناز و باباش بعد شبتاب و میتی جون بعد از 600 ساعت یعنی دم ناهار دایی کوچولو و مژی طبق معمول و آخررررررررررررررررررررررررررررررر همه یعنی وقتی دیگه ناهارمون داشت تموم میشد(به دلیل اینکه دیگه خیلی لوس شده بودن و تا 2/5 نیومدن براشون صبر نکردیم تا ادب بشن!!یعنی چه؟)خان دایی و کپل!

بعد از ناهار کلی حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم و جای دوستان را خالی کردیم

البته هدف این دور هم جمع شدن شاید بیشتر آش پشت پای مامان جون بود!

عصری جای همتون خالی آش رشته زدیم تو رگ و بعدش من و ناناز واسه یه خرید کوشولو یه سر رفتیم بیرون و بعدشم دیگه همه رفتن و من و ناناز بعد از مدتها(به خاطر کنکور ناناز و اینکه درس داره و هیچ جا نمیاد معمولا کمتر همدیگه رو میبینیم)خلوت کردیم و طبق معمول چرت و پرت گفتیم و خندیدیم.

ناناز می گفت مریمی دلم برای شادی کردنامون تنگ شده!محرم کی تموم میشه؟!!!!!!!!!!:دی(شادی ما از نوع خاصیه که محرما نمیشه!!!!:دی)

بعدشم که ناناز اینا رفتن و ما هم باید تلویزیون که به برفک رسید که الان مدتهاست این صحنه مشاهده نمیشه بریم خونمون!:دی

دیگه من تصمیم گرفتم که برگردم خونه!

اونوقت باباجون می گفت نرو!!!!!!!!!!!!

گفتم باباجون میرم یکشنبه صبح دوباره میام پیشتون!

همچین یه نمور قبول کرد فک کنم!!

امروزم که هستم در خدمتتون!



پ.ن:

من جدیدا هی به کجا می خورم که انگده کبود میشم هییییییی؟


برای خدا نوشت:

من عاشقتممممممممممممممممممممم

همینجوری ادامه بده

وقتی هستی خیلی خوبه


[ شنبه 26 آذر1390 ] [ 11:28 ] [ مریم ]
آخه انصافه الان من با این چشمایی که همین الانشم بسته ان بیام آپ کنم بگم کجا بودم؟

دیدین نیست؟:دی

پس تا فردا...


برای خدا نوشت:

من قویم

لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم...

[ شنبه 26 آذر1390 ] [ 0:57 ] [ مریم ]
می خوام آپ کنم!

اما این پست مخاطب خاص داره

منم نگم شما میدونید مخاطبش کیه!

رمزشم همون قبلی نیست!

رمزشو به مخاطب خاص هم نمیدم

.

.

.

یه عالمه براتون نوشته بودم

اما چون حس کردم ممکنه ناراحت بشید پاکش کردم

شاید یه روز دوباره همه این حرفا رو نوشتم!

:-*


برای خدا نوشت:

این چیه آفریدی؟

من حالا آفریده نمیشدم مثلا چی میشد؟


فان نوشت:

به اونم چیزی نگفتم

شاید اگه سرگرمی پیدا کنم بهتر بشم

دیشب دکتر می گفت معتادا واسه این ترک نمی کنن که انگیزه ندارن

اگه انگیزه درشون ایجاد بشه اونوقت ترک می کنن

اما اگه این انگیزه هه نباشه آخرین متد پزشکیم استفاده کنی تاثیری نداره

می گفت همه همینن

واسه ترک یه چیز بد یا عادت به یه چیز خوب باید انگیزه داشت

واقعا من واسه باختن همه اون چیزی که یه روز آرزوم بوده چه انگیزه ای می تونم داشته باشم؟

خدایا خودت انگیزه ایجاد کن

تو که مخالفی

تو که وایسادی و نمیذاری

خودت انگیزه ایجاد کن

خدا جون هر کی دوس داری واینستا نگاه کن ببین من چیکار می کنم

خودتم می دونی من هیچ غلطی نمی کنم جز اینکه یه گند بدتر بزنم

خدا...




پ.ن:اینو بخونید.خودم یاد قدیا کردمو دارم بعضی از ماهای آرشیومو می خونم

http://maryammmmm.blogfa.com/post-84.aspx

:دی


ادامه مطلب
[ دوشنبه 21 آذر1390 ] [ 23:52 ] [ مریم ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی


امکانات وب

فروش بک لینکطراحی سایتعکس